رضا قليخان هدايت

805

مجمع الفصحاء ( فارسي )

در شكايت و هجو اكابر و اعاظم عهد خود گويد در مديح اعاظم و اشراف * داد مدح و سخنورى دادم وز پى مدح مر تقاضا را * قطعه‌هاى نكو فرستادم هيچ‌يك هيچ‌چيز مىندهند * من زن جمله را مگر گادم به دوزخ گر فتد ملا رفيعا * كند دعوى كه مال خويش خواهم عمود آتشين گيرد ز مالك * كه اين بهر عيال خويش خواهم ز بهر تاختن در وادى هجو * سمند طبع را چون رام كردم تو را خر خواندم و گشتم پشيمان * كه آن بيچاره را بدنام كردم چو شيخ جامه برآرد ز بهر رفتن حمام * چو بازآيد و گردد به‌جاى خويش ممكن سگى سياه بود شقهء سفيد به دندان * خرى سفيد بود تبرهء سياه به گردن زوجهء صالح چنان در حقه‌بازى ماهر است * كز ميان . . . مردم استخوان آرد برون حقهء سيمين فرجش مهره‌هاى خايه را * چست و چابك درربايد وز دهان آرد برون و له ايضا مير عبد الغفور كاشانى * اى سزاوار تيغ گردن تو يادت آيد ز روز فقر كه بود * پر ز سرگين گاو دامن تو عهد كردم كه گر خدا خواهد * آتشى افكنم به خرمن تو كآن‌چنان پيكر تو را سوزد * كه كند بر تو رحم دشمن تو از چه از كين به‌سوى من فكنى * هرچه سنگ است در فلاخن تو آنچه از دستت آيد ار نكنى * خرزهء پيل در كس زن تو فى المطايبه اى نوشمال گر تو شمال و يمين خويش * از روى وراى خويش ز هم فرق كرده‌اى بىفكر و احتياط چرا اى عزيز من * خود را به بحر كينهء من غرق كرده‌اى باهوش باش و از سر ره بر كناره بر * اين خرمنى كه بر گذر برق كرده‌اى